تبليغاتX
پاییز
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
یک مشت باران
یک مشت باران
 
شادی ما
عشق و دوستی ما
خوشبختی ما
لرزان است.
همچون شعله ای در مسیر باد!
شکوفه‌ی بادام
در تندبادهای وزنده‌ی اسفند!...
عبدالحمید دادوند
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 19:7 | | لینک
چهارشنبه بیستم آبان 1388
خواب
خواب
 
در خواب
روزها زودتر می گذرند
برايم لالايی بگو
می خواهم بخوابم...
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 19:24 | | لینک
جمعه پانزدهم آبان 1388
وقتی پسرم متولد نشده بود
وقتی پسرم متولد نشده بود
 
اینجا
وقت زیادی برای خواب نداری
همیشه نان
در خانه نیست
اما شب
همیشه هست
بی آنكه آسمان
همیشه چراغان باشد
و روز
بی آنكه همیشه بتابد...
مهدی مظفری ساوجی
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 11:17 | | لینک
جمعه هشتم آبان 1388
پاييز
پاييز
 
مرا
باد
در اين كوچه
با برگ هايم می چرخاند
كولی وار
در اين زمين می گرداند
با حنجره ای كه
شبانه ترين شب ها را می خواند.
عزيز ترسه
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 13:29 | | لینک
جمعه یکم آبان 1388
Sonbahar
Sonbahar
 
Yine sonbahar
Yine yağmurlu akşamlar
Yine sensiz o parklar
Yine bomboş ıslak sokaklar...
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 14:29 | | لینک
دوشنبه ششم مهر 1388
پنجره
پنجره
 
آمده بودی مرهم باشی
برای زخم های پنجره
درد شدی اما
و سنگ وار
زخمی بر زخم هایش افزودی
پنجره
خسته از انبوه زخم ها
درهم شكست
و دل اش برای همیشه
فرو ریخت
دستی
سنگی دیگر می اندازد
پنجره دل ندارد
كه زخمی جدید بردارد
شقایق بهرامی
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 12:32 | | لینک
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
فاصله ها
فاصله ها
 
از دور می آیی
اما سرد
تابستان از سردی ات یخ می كند
آمده ای، اما
لباس هایت
خیس از دلتنگی
و سایه ات دیگر نفس نمی كشد
حتی ماه چشم هایت
نورافشان نیست
ایستاده ای كنارم، اما
فاصله‌ی ما بیش از همیشه
دورتر از اقیانوس و آسمان!
سدرا محمدی
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 18:25 | | لینک
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
چمدانت را می برند
چمدانت را می برند
 
هوا، هوا، هوا
وقتی قانعت نمی کنند
وقتی نمی توانی کسی را قانع کنی
این پا و آن پا نمی کنی
لباس هایت را تا می کنی
خودت را جا می گذاری
چمدانت را می برند فرودگاه
حالا به اندازه کافی سبک شده ای
و می توانی پرواز کنی
حتی اگر هواپیما به خاطره بدی آب و هوا نتواند!...
شهرام مقدسی
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 18:5 | | لینک
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
معامله
معامله
 
مرد
مرگ پروانه ها را می فروشد
به چند اسكناس كاغذی
یک نفر می گوید:
«نمی ارزد، گران است!»
من
خیره به پروانه های قاب گرفته
می گویم:
نمی ارزد
نمی ارزد
نمی ارزد...
زینب حاتم پور
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 20:23 | | لینک
جمعه ششم شهریور 1388
شعر نصفه
شعر نصفه
 
كار، نصفه
قرار، نصفه
امید و انتظار، نصفه
خواب، نصفه
كتاب، نصفه
تردید و انتظار، نصفه
حرف، نصفه
برف، نصفه
غذای توی ظرف، نصفه
خنده، نصفه
آینده، نصفه
آواز پرنده، نصفه
راه، نصفه
نگاه، نصفه
حتی در آسمان
تصویر ماه، نصفه
تنها حضور خود «نصفه»
كامل كامل است!
عباس تربن
 
نوشته شده توسط مرد پاییزی در 12:24 | | لینک